تبليغاتX
عشق حقیقی
سلام به همه ایندفعه خیلی شاد وخوشحال اومدم که بگم دارم یه زندگیه جدید رو شروع میکنم بدون هر گونه ناراحتی و دلهوره و....

یه زندگیه جدید و دوست داشتنی

از همه بابت لطفشون ممنونم

این وبلاگ تا چند روز اینده حذف میشه

شروعش قشنگ نبود ولی پایانش خیلی لذت بخش بود

از خداجونم بابت تمام لطفاش ممنونم وازش میخوام یه ارامش اینجوری به تک تکتون بده وهمیشه خوشبخت باشید

خدا جون خیلی دوست دارم

معصومه جونم مرسی که منو همراهی کردی

از همه به خاطر لطفشون ممنونم

التماس دعا

عطیه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:31  توسط دالتونها  | 

یه روزی یه وقتی یه جایی یه کسی

صبر داشته باش....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:3  توسط دالتونها  | 

سال نو مبارک

امیدوارم سال خوبی داشته باشید التماس دعا

فقط همین ...

عطیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:3  توسط دالتونها  | 

به به انگاری بازار خداحافظی داغ داغه

اگه قرار به خداحافظی و اینجور چیزاست فکر کنم کلا وب رو حذف کنم خیلی بهتر باشه اگه هم نه که ...

نمی دونم عطیه اومد این وب رو پس از حذف توسط صاحب قبلیش دوباره برپا کرد و ما رو هم قاطیش کرد حالا نیومده گذاشته رفته اگه اینطوریه من که هیچ صنمی با این صابخونه قبلی نداشته و ندارم ترجیح می دم فقط محض گل روی بعضی از دوستای خوبم که می یان اینجا و برای من پیام می ذارم نگهش دارم اما دیگه نه آپ می شه نه حرف تازه ای در دل این صفحات به ظاهر سفید ثبت می شه

اما برای آخرین بار داستانی رو می گم که امیدوارم اول برای خودم دوم برای هر کسی دیگری درس باشه و بدونه هیچ کار خداوند بی حکمت نیست .

به امید دیداری دوباره ..

یا علی


یک پیرزن روستایی دو کوزه اب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد.

یکی از این کوزه ها ترک داشت در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همه اب را در خود نگه می داشت

هر بار که پیرزن پس از پر کردن کوزه ها راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که پیرزن به خانه می رسید کوزه نیمه پر بود.

دوسال تمام پیر زن هر روز این کار را انجام می داد و کوزه ای که ترک داشت نیمی از ابش را در راه از دست می داد و کوزه سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید ولی بیچاره کوزه ترک دار  از خودش خجالت می کشید از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای که برایش در نظر گرفته بودند را می توانست انجام دهد.

پس از دوسال سرانجام روزی کوزه ترک دار در کنار جویبار به پیرزن گفت : من از خویشتن شرمسارم زیرا این شکافی که در پهلوی من است سبب نشت اب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی من نیمه پر هستم پیرزن لبخندی زد و به کوزه ترک دار گفت: آیا تو به گل هایی که در این سوی راه یعنی سویی که تو هستی توجه کرده ای؟ می بینی که سوی دیگر راه گلی نروییده است من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را اب بدهی دو سال تمام من از گل هایی که اینجا روییده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام.

اگر تو این ترک را نداشتی هر گز این گلها و زیبایی آ نها به خانه من راه نمی یافت.

نتیجه: هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم ولی همین عیب ها و کاستی هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد.

ما باید انسان ها را همونجور که هستند بپذیریم و خوبی را که در آنهاست ببینیم از کاستی های خود نهراسیم زیرا خداوند در راه زندگی ما گل هایی کاشته است که کاستی های ما آنها را می رویاند.

التماس دعا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:32  توسط دالتونها  | 

سلام به همه

عزاداریهاتون قبول باشه

این پست اخریه که دارم مینویسم البته شاید دوتا دالتون دیگه بنویسن ولی من دیگه نیستم

وبلاگ رو میسپارم دستشون امیدوارم خوب ازش مراقبت کنن

به هر حال ما رفتیم

التماس دعا

عطیه


سلام

پس عطیه جان منم نمی تونم چیزی بگم جز اینکه با یه لبخند خداحافظی کنم

توو این مدت نخواستم بی معرفتی کنم اما مثل الآن همه ش دل و عقل نداشته ام می گفتند... هیـــــــــسسسسس

خدا پشت و پناهتون

پایا


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:6  توسط دالتونها  | 

انگار همین دیروز بود چند روز بیشتر به عزاداری حسین فاطمه نمونده بود

با همدیگه عهد بستیم گناه نکنیم محرم نزدیکه چجوری میخوایم رو به روی خدا بایسیم و باهاش حرف بزنیم وگناهم انجام بدیم اگه تو جمعه ی یکی از روزای محرم ظهور کنه چه جوابی میخوایم بدیم برای چی گناه میکردیم برای چی به حرفای دلمون گوش میکردیم برای چی از خدا دور شدیم برای چی حتی یک لحظه به فکر امام زمانمون نبودیم به فکر خدایی که اون بالا داره نگاهمون میکنه نبودیم  وبدون هیچ خجالتی با همحرف میزدیم پا رو دلمون گذاشتیم پا رو تموم خواسته هامون گذاشتیم  لازم بود به خاطر خدا باید این کارومیکردیم

تصمیممونو عملی کردیم حرفامون تموم شد با خدا عهد بسیتیم فهمیدیم اشتباه میرفتیم  خدا هم قبول کرد و سعی

کردیم از اول بندگیشو کنیم نمازامونو درست بخونیم و...

خلاصه الان   چند ماه گذشت زود گذشت  با زحمت و سختی گذشت یک سال بزرگتر شدیم سعی کردیم گناه نکنیم عاشق موندیم ....

تو این چند ماه عاشقش شدیم

 دل کندن خیلی سخته اینکه عاشق باشی و نخوای نشون بدی سخته اینکه بخوای معشوق همیشگی پیدا کنی سخته اینکه بخوای پا رو دلت بزاری و بگی نه سخته اینکه بخوای منتظر باشی سخته  ولی میشه اگه بخوای میشه با خدا همه چیز امکان داره

اینا حرفایی بود که خیلی وقته تو دلم مونده بودن نمیدونستم چجوری بنویسمشون همه چیز خواست خداست هیچ چیزی بدون خواست و ارادش نمیتونه کاری انجام بده

الانم ازش میخوام برام دعا کنه  با قلب مهربون و پاکش

التماس دعا

عطیه

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:35  توسط دالتونها  | 

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود: 
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. 
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند . 
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده. 
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن. 
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام. 
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش! 

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند! 

اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید! 

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند! 
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛ 
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 10:0  توسط دالتونها  | 

۴ماه و ۴روزه که....

 

اره ...

 

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:55  توسط دالتونها  | 

سلام عید همگی مبارک امروز روز قشنگیه التماس دعا

بنده ی من

کفش های سادگیت را از پا در آور

غبار روی چشمانت را به باد بده و به دوردست ها بنگر

چنان از میان سنگلاخ های این جاده بگذر که پاهایت هیچگاه آسیب نبیند

دستانت را در دستان خسته کسی زنجیر مکن

در عبور از این دوراهه زندگی ترس را حتی برای لحظه ای به دل راه مده

من در انتهای جاده منتظرت هستم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:40  توسط دالتونها  | 

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد. هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد. در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود. همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود. وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد. همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:23  توسط دالتونها  |